X
تبلیغات
جامعه و فرهنگ
جامعه و فرهنگ
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 توسط  علی رضوانی |

جنگ هفتاد و ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زندند

افغانستان و فسانه دیگر؛ فسانه‌ای برگونه واقعیت، اما از سنخ واقعیت مختص افغانستان، این بار نه در بازار، مسجد و توسط لشکر خدا در زمین، بلکه توسط افراد بسیار متفاوت: دانشجویان در دانشگاه کابل!

 دانشجو نامی که در این عصر با روشن اندیشی، آزاد اندیشی و شالوده‌شکنی از سنت‌ها، دگم اندیشی‌ها و حتی دین قرین و عجین  بوده است. دانشجو و جنبش دانشجویی در کشورهای دیگر نقش اساسی در دگردیسی‌ها و عبور از سنگلاخهای سنت‌های نارسا و خشونت‌های ناروا داشته است. در افغانستان اما، این نقش و کارکرد برای دانشجو وجود ندارد. دانشجویان برای منافع واقعی مردم و رسالت تاریخی خود، رهایی مردم، افشای فساد، بیکاری، فقر و ناامنی به میدان نمی‌آیند، بلکه پیشگامان فرقه‌گرایی و قبیله‌گرایی اند.

دانشگاه کابل با 80 سال سابقه دیگر هیچ نقشی در تولید دانش و استراتژی برای پیشرفت افغانستان ندارد. دانشگاه کابل دیگر پاتوقی برای گفتگوی میان دانشجویان، دانشوران، در باره علم، آزادی و عدالت نیست، بلکه کانون پراکنش جهالت، تعصب، تبعیض است.

اکنون سئوال این است که چرا دانشجویان در افغانستان دچار چنین بلاهت‌زدگی شده اند؟ چرا دانشگاه بجای اینکه کانون برای نوآوری، پیشرفت و جنبش اصلاح‌طلبی و ترقی‌خواهانه باشد، محلی برای جنبش‌های ارتجاعی و واپسگرایانه شده است؟

اینکه دانشجو توانایی درک رسالت واقعی خود را ندارد و نمی‌تواند پیش آهنگ آزاد اندیشی و پیام آور رهایی‌ باشد ناشی از این است که دیگر دانشگاه دچار کژی شده از کارکردهای اساسی خود بازمانده است. علم مدرن در ساختار علمی دانشگاه رخنه نکرده لذا نمی‌تواند کج‌تابی‌های فکری را حل فصل نماید.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 توسط  علی رضوانی |
 اعتماد اجتماعی از مقوله‌های بنیادی کنش انسان است که از یک سو ناظر به کنش دیگران در آینده است و از سوی دیگر از یک گذشته تاریخی حکایت می‌کند. تجارب زندگی سیاسی مردم افغانستان در گذشته نمایانگر چالش‌های اساسی اعتماد در افغانستان است؛ زیرا این تجارب-  زندگی در ساختار قبیله‌ای، استبداد، انحصار، فقدان دولت ملی- این خطر را دارد که آنان را دو باره به گذشته سوق دهد و یا لا اقل روند دموکراسی در افغانستان را به تأخیر اندازد و با چالش جدیدی مواجه سازد. از سوی دیگر، چشم اندازهای امید بخش نیز وجود دارد که می‌تواند سر منشاء تحولات اساسی باشد. قانون اساسی جدید، عزم جامعه جهانی و نظم دموکراتیک به وجود آمده در شرایط کنونی چیزهای کمی نیستند. این نوشته تلاش می‌کند اعتماد اجتماعی در سطح کلان و ساختار سیاسی افغانستان را با توجه به نظریه «صیرورت اجتماعی» طرح بحث نماید. امتیاز این نظریه همان قدرت تبیین کنندگی اعتماد اجتماعی در جامعه در حال گذار است.

واژگان کلید: افغانستان، اعتماد اجتماعی، سرمایه اجتماعی، چالش‌های اعتماد، چشم اندازهای اعتماد.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم شهریور 1389 توسط  علی رضوانی |

                                                                                                                        باقر زکی

برترین کاندیدا

اگر صلاحیت کاندیداهای پارلمان دوم بر اساس ملاک‌های ذکر شده، ارزیابی گردد، بیشترین تعداد شایسته وکالت مردم نخواهند بود؛ البته در این میان تعدادی نیز به درجات متفاوت، از شایستگی لازم برای نمایندگی پارلمان بهره‌مندند؛ که اگر مردم انتخابگر در این دوره از انتخابات، برتر از گذشته عمل کنند، تعدادی از این شخصیت‌های فرهیخته بخت ورود به پارلمان را پیدا خواهند کرد. از آنجا که طبق قانون هرکس تنها به یک کاندیدا می‌تواند رأی دهد، به طور طبیعی  از میان کاندیداهای برتر نیز باید برترین را انتخاب کرد. نگارنده به عنوان رأی دهنده‌ای که طبق چنین گزینشی رأی خواهم داد، معتقدم از میان کاندیداهای برتر و فرهیخته، جناب استاد حیات‌ا... بلاغی به دلایل مختلف برترین و شایسته‌ترین می‌باشد:



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم شهریور 1389 توسط  علی رضوانی |

 بلاغی غزنوی

در2500 سال قبل از این، درسرزمین یونان باستان، نظریه ای برای حکومت انسانی بوجود آمد که جوهرآن را مشارکت همگانی تشکیل میداد، یعنی مردم دولت شهرها (پولیس) در میادین عمومی(پولیس)گرد هم می آ مدند و بصورت مستقیم و چهره به چهره در باره کلیه مسائل مهم جامعه گفتگو کرده و تصامیم مهم و لازمی را اتخاذ می کردند. نام این نوع حکومت را "دموکراسی" گذاشتند «از نظرآنها دموکراسی 3 شرط داشت: برابری در برابر قانون"ایزوتومی" حق برابر در راه رسیدن به کلیه مناصب "ایزوتیمی" و آزادی بیان "ایزوگوری"». تأمل در مبانی دموکراسی،آلن دوبنوا: 28.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط  علی رضوانی |

تأملی در طریقت روشنفکری

 

روشن نگری، خروج آدمی است از نابالغی خود. و نا بالغی، ناتوانی در بکار بستن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری. «امانوئل کانت»

 

                                                               

بحث روشنفکری از مباحث دشوار اما پر جاذبه تاریخ تفکر بشر است. دشواری آن از آن رو است که سیر پر جنجال و زمینه سیال دارد. واژه فارسی «روشنفکر» برپایه این باور ساخته شده که روشنفکران کسانی است که نگاه مدرن یا مدرنیستی به همه امور دارد و دست آوردهای روشنگری در غرب را مبنای زندگی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، و علمی می داند. یعنی براساس الگوی روشنگری در غرب، دارای بینش آگاهانه، منطقی، و دور از خرافه و تعصب است، یا معتقد به نقش و ارزش دانش و فرهنگ در پیشرفت جامعه و بهروزی مردم است. بنا براین، این اصطلاح « روشنفکر و روشنفکری» بر افراد و جریان های اجتماعی اطلاق می شود که با عقایید و باورهای کهنه و خرافاتی در ستیز باشد و در پی نوآوری در شیوه های زندگی و امور اجتماعی، سیاسی و فرهنگی برآید.( بابک احمدی, 1384,  16). آنچه در کار روشنفکر حایز اهمیت است دو چیز است: نخست، کار او فکری و روشنگرانه است. دیگر اینکه، متهورانه و رادیکال است از محافظه کاری و مصلحت سنجی های سیاسی  بدور. 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم اردیبهشت 1386 توسط  علی رضوانی |
  • افغانستان، دگرگونی ها و جهان جدید
  • ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم 
  • افغانستان کشوری است که تاریخ خود دگر گونی های فراوانی را تحمل کرده است اما این دگرگونی ها کمتر در راستای بهبود اوضاع اجتماعی، فرهنگی، سیاسی بوده است. چرایی این مسأله درین مقاله مورد بررسی واقع شده است. 
  • اگر از مشخصات این عصر پرسش شود، شاید بتوان جواب های متعدد داد اما پاسخ که بتواند سرشت این عصر را باز گو کند چیزی ساده ولی بسیار اساسی است: تغییر سرشت زمانه. جامعه جدید در تفاوت کامل با جامعه قدیم قرار دارد، زیرا اگر ماهیت یکسانی داشته باشند جدال قدیم و جدید بصورت جنگ سنت و تجدد واقع نمی شد. از طرف، دوچیز که ماهیت یکسانی دارد ممکن است که تفاوت های ظاهری داشته باشند، اما در باطن مبنای هستی شناختی و معرفت شناختی مشابه و یکسانی دارد. به نظر می رسد که عصر جدید ماهیت کاملا متفاوت با دنیای قدیم دارد. تغییرات در عصر جدید سریع، بنیان کن، همه جانبه و فراگیر بوده و همه عرصه های حیات انسان را در بر گرفته است. هیچ قلمرو و حوزۀ از دنیای انسانی ازین دگرگونی ها بر کنار نمانده است. یکی ازین قلمرو های مهم علم است. اپیستیمه مدرن به لحاظ معرفت شناحتی مبتنی بر این فرض است که عامل یا عوامل اساسی هر اتفاق و رویداد در جهان انسانی « اجتماعی» را، باید در درون عالم انسانی که جزء از عالم طبیعت است جستجو کرد. یکی از وجوه مهم تمایز جامعه مدرن و سنتی و یا علم جدید و سنتی را باید در این مهم جستجو کرد. اما به نظر می رسد که تمایز فوق مسبوق به جهت گیری دیگری است که عامل اساسی تغییر بحساب می آید و هموست که  ماهیت زمانه را دچار تغییرات اساسی نموده است: تغییر در ماهیت و سرشت پرسش های این دوران. امروزه این پرسش ها است که سمت و سوی حرکت های علمی را جهت می دهد؛ و تغییرات و دگرگونی های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بدنبال تحولات علمی اتفاق می افتد.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1385 توسط  علی رضوانی |

بنیاد های نا برابری اجتماعی از دیدگاه مارکس و ماکس وبر

بررسی تطبیقی نظریات قشربندی مارکس و وبر

نابرابری اجتماعی چنان جهان شمول است که شاید نتوان جامعۀ را پیدا کرد که درآن نابرابری وجود نداشته باشد. «جهانی بودن نا برابری اجتماعی چنین القا می کند که در ساختار اجتماعی، ویژگی های عمومی وجود دارد که منشاء این نابرابری است. از سوی دیگر، گوناگونی صورت، کارکرد، و میدان عمل نا برابری آنقدر زیاد است که از آن می توان نتیجه گرفت که این ویژگی ها یک شکل نیستند. تامین، ملوین 1373 ،11» این نابرابری ها، که صورت و درجاتی متفاوت دارد، و پی آمد های بسیاری بر آن در حیات اجتماعی مترتب است، باعث شده است که دانشمندان علوم اجتماعی به فکر تبیین و پاسخ گویی این مسأله: که چرا نابرابری وجود دارد، منشأ آن در چیست، وهزاران اما و اگر که در نابرابری اجتماعی وجود دارد، به پر دازند. «جامعه شناسان از آغاز پیدایش جامعه شناسی به مسأله نابرابری توجه نشان داده اند. نابرابری موضوع اصلی  تمام آثار مارکس است. بیشتر مسایلی را که ماکس وبر مطالعه کرد شامل نابرابری بود. در واقع آثار تقریبا هر جامعه شناسی بزرگی در بر دارندۀ رویکردی نسبت به این موضوع است. شارون، جوئل 1382 ، 100».  از میان این جامعه شناسان مارکس بیش از همه به این مسأله پرداخته و سخنان چالش بر انگیز، انقلابی، بسیج گرایانه دارد.« در تاریخ اندیشۀ اجتماعی، هیچ متفکری به اندازۀ کارل مارکس به مبارزۀ میان طبقات اجتماعی و اقتصادی متخاصم چونان عامل اصلی ومسلط در تبیین جامعه بها نداده است. هیچ متفکری به اندازۀ او به این مبارزه چون منبع دگرگونی اجتماعی اهمیت نداده است. هیچ نظریه به به اندازۀ نظریه ای که او در بارۀ طبقات اجتماعی عرضه کرده است، تأثیر طولانی بر اندیشه جامعه شناختی معاصر نداشته است.  در نخستین سطر های بیانه حزب کمونیست با صراحت تمام اعلام می کند: « تاریخ هر جامعه ای تا روز گار ما، تاریخ مبارزۀ طبقاتی است. تامین، ملوین 1373، 6 ». ازین رو بررسی نظریه قشربندی مارکس از اهمیت اساسی برخوردار است. اما چون دیدگاه او با نظریه اساسی وبر جایگاه خود را از دست داده است ورویکرد وبر در مورد قشربندی چون بر پایۀ تحلیل مارکس بنا گردیده، و از جهتی تلفیق هردو تاحدودی نظریه قشربندی را تکامل یافته تر ساخته است، لازم است بصورت مقایسه ای دیدگاه آنان مورد بررسی قرار گیرد.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 توسط  علی رضوانی |

                                

                     افغانستان، فرهنگ مداری یا سیاست مداری؟                                 

( نقد و تحلیل بر او ضاع و احوال فرهنگ گریزی اندیشه ستیزی و سیاست زدگی در افغانستان )

 اشاره: فرهنگ نظام ثابت و ریشه دار عمل، رفتار و اندیشیدن یک یا چند قوم است. و اگر فرهنگ داشتن و بی فرهنگ بودن را به شخص نسبت می دهند مراد این است که آن شخص از قواعد و نظم و منطقی پیروی می کند؛ یا بی نظم و بی مبالات به ادب و قاعده و قانون است.(1) به تعبیر دگر فرهنگ مجموعه از اندیشه و هنر ، ارزش ها و هنجارها، رسوم و باور است، که در یک جامعه مبنای عمل و  رفتار فردی و مناسبات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است. سیاست از موضوعات عینی پر جاذبه اما دشواری است که از زمان افلاطون مورد توجه فیلسوفان و بعدا مورد توجه جامعه شناسان قرار گرفته است. در مورد تعریف سیاست توافقی وجود ندارد. اما یک توافق حد اکثری وجود دارد که سیاست امری مر بوط به قدرت است و در واقع چیزی جز قدرت نیست. دراین مقال تلاش شده است که به این پرسش خیلی جدی«افغانستان فرهنگ مداری یا سیاست مداری؟»  در حد و سع پاسخ گفته شود. در لابلای تحلیل و تبئین این مسئله تا حدودی زوایای پنهان عقب ماندگی افغانستان با توجه نخوۀ نگرش به قدرت و فرهنگ آشکار حواهد شد.

فرهنگ مداری:

جوامع مختلف بر حسب شرائط تاریخی و اجتماعی متفاوت ساخت و سامان یافته است. و لذا مبنای حرکت و تغییر در آن متفاوت است. در بعض جوامع اولویت با فرهنگ است و مبنای حرکت و فعل و انفعالات و مناسبات بر فرهنگ استوار است. به تعبیر دیگر فرهنگ زیر بنای چنین جامعه و انسان ها و نیاز های اساسی آنان را سامان می دهد. و چون فرهنگ بر اساس اندیشه، تعامل و ار تباطات انسان ها شکل می گیرد، منجر به دگر پذیری، تساهل و مهرورزی و تعادل می شود. در نتیجه خشونت، تک محوری، انحصار، ازبین میرود. به تعبیر دگر افراد در چنین جامعه ای وجود خود را در نفی دیگری تلقی نمی کند، زیرا افراد خواسته ها و نیاز های خود را بصورت منطقی و انسانی تر بر طرف می سازد. چنین جامعه ای از طریق الگو و مدل زیر رفتار و مناسبات خود را تنظیم می کند. یعنی سیر حرکت و ساخت جامعه با اولویت زیر که فرهنگ در صدر این اولویت، و اقتصاد در ذیل آن قرار دارد، تنظیم می شود.                 فرهنگارتباطات سیاست اقتصاد.)        

یعنی آنچه در اولویت نخست قرار دارد فرهنگ است، و بر اساس آن سایر مناسبات سامان می یابد. در چنین جامعه تعامل و تفاهم بر قرار بوده و انسجام ارگانیکی است. مناسبات افراد و گروه ها و اقوام در چنین جامعه ای بر اساس درک و احترام متقابل استوار است. انسان در کسترۀ هستی اجتماعی، برای تداوم حیات دست به قرارداد، تعامل و تقسیم کار اجتماعی می زند. در جریان تعامل بخشی از فرهنگ نیز خلق می شود. باری جامعه ای که مبنای حرکت و مناسبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در آن فرهنگ است، امید به اندیشه وری، مهرورزی، صلح و زندگی در آن بسی بهتر است. زیرا فرهنگ بر اساس مشترکات انسانی، ارزشها و هنجارها، زبان و ادبیات، تاریخ و سرزمین، اندیشه و باور و در نهایت فلسفه و اخلاق انسانی، شکل می گیرد. در شکل دهی و سرو سامان دادن تاریخ، فرهنگ، هویت، اندیشه و بارو یک جامعه؛ فرهنگ سازان و اندیشه وران یک سر زمین نقش اساسی و ممتاز دارد. آلمان بیش از آنکه با هیتلر در جهان شناخته شده و هویت یافته  باشد؛ با کانت، نیچه، هگل، مارکس، ماکس وبر و هزاران اندیشه ورز خلاق دیگری شناخته شده است که تاریخ، هویت، سیاست و مدنیت آلمانی را می سازد. و بیش از آنکه به سیاست شان ببالند به اندیشه و هنر و بطور کلی به فرهنگ تابناک شان می بالند. اندیشه آلمانی امروزه در هر عرصه جهانی را تغذیه فکری و فرهنگی می کند. آمیزۀ قدرت و دانش آنان موجب پیشرفت جامعۀ شان شده است(2) یا بگفته ای اقبال: قدرت افرنگ از علم و فن است / ازهمین آتش چراغش روشن است. جوامع غربی سیاست شان بر مبنای فرهنگ، دانش و اندیشه ای شان ساخته شده است. نه اینکه سیاست شان مبنای همه چیز شان باشد. لذا اعمال قدرت در آنجا کاملا ظاهر موجه و انسانی دارد. زیرا ممکن نیست که قدرت بدون دانش اعمال شود و غیر ممکن است دانش موجب پیدایش قدرت نشود(3). ازین رو چنین به نظر می رسد که فرهنگ و اندیشه مبنای قدرت و سیاست است و سیاست بدون اتکاء به فرهنگ و اندیشه، سیاست بی بنیاد و بریده از جامعه و مردم خواهد بود. زیرا مردم، در تولید فرهنگ و هویت یک جامعه نقش اساسی دارد و بنای هویت و فرهنگ بدون مردم و یا بخش از مردم امر نامیسر است، لذا اگر در ساخت سیاسی یک جامعه، مردم که در سازه های فرهنگی نقش دارد، مورد انکار یا بی مهری قرار گیرد چگونه می توان به پیشرفت و توسعه، امنیت و صلح پایدار در آن امید وار بود؟  بنا براین، به نظر می رسد همانطوریکه بنای فرهنگ بر مردم استوار است باید مبنای سیاست آن نیز چنین باشد.

سیاست مداری

 مسأله در افغانستان بصورت متفاوت مطرح است، به این معنی که فرهنگ مردم و اندیشه، در سیاست نقشی ندارد. این سیاست است که بنیادی ترین نقش و جایگاه را در تنظیم مناسبات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی دارد. بر اساس مدل و الگوی زیر مسأله در مورد افغانستان بیشتر روشن می شود.

«سیاست اقتصاد  ارتباطات فرهنگ. به گفته شریعتی زور و زر و تزویر. »

بر اساس این این الگو فرهنگ اصولا جایگاهی ندارد. قدرت و سیاست محور همه چیز است. برای هر مسأله راه حل سیاسی در نظر می گیرند. «اگر قدرت را احراز کردید می توانید مردم را در خدمت خود داشته باشید، علم را در خدمت خود در آورید، فرهنگ را میتوانید در خدمت سیاست در آورید، و اصلا می توانید فرهنگ و هنر و علم و اخلاق را تولید کنید (4)». در سیاست خواست قدرت و تلاش برای تسلط بر دیگران نهفته است و این همان نفسانیت است. اگر در جامعه مبنای همه چیز نفسانیت و سلطه باشد، سرنوشت شان به کجا خواهد کشید؟ فرهنگ و اندیشه وقتی در سیاست یک جامعه غایب شد چه سرنوشت در انتظار خواهد بود؟ سیاست زدگی در افغانستان وجه غالب نگرش و عمل را تشکیل می دهد. حتی نگاه به تاریخ افغانستان نگاه سیاسی است. اندیشه و فرهنگ و باالتبع دانشوران در این سر زمین مورد توجه نیست. آنچه به چشم مردم می آید رفتار و کردار سیاسی است. آنچه که در تاریخ افغانستان قابل توجه مورخ، فرهنگی، روشنفکر، و تمام اهل فکر در افغانستان است، سیاست و اعمال سیاسی است. فرهنگ افغانستان که ادبیات و فلسفه و عرفان و هنر بخش مهم آنست بکلی مورد غفلت واقع شده است. چه گذشتگان و چه امروزیها می خواهند که با سیاست همه چیز را درست کنند و این نه درست است و نه امکان دارد «زیرا سیاست فرع چیزهای دیگر است و این سخن که سیاست اصل است وهمه چیز باید بر اساس آن تنظیم وترتیب یابد سطحی است. اگر کسی بخواهد به صرف سیاست(اعمال قدرت) همه چیز را درست کند به هیچ وجه به مقصود نمی رسد و نقض غرض می شود. این چیزی است که می شود آن را سیاست زدگی تعبیر کرد.»(5) این در حالی است که سیاست جوامع بر اساس فلسفه و اندیشه آنان استوار است. بخش های از فرهنگ جامعه ما اگر بصورت حاد، افراطی و وارونه مورد توجه است متأثر از سیاست است. برای نمونه قومیت در افغانستان جزء مهم از فرهنگ جامعه ما را تشکیل می دهد. قومیت بجای اینکه منشأ تکامل و رقابت سالم و شناخت گردد بیشتر مایه نفاق، نفرت، خشونت، حق کشی و نسل کشی شده است. عبدالرحمن خان، امان الله خان، و شاهان، بیشتر از مولوی و ابن سینا و فارابی وحکیمان مورد توجه و اهتمام است. اگر سید جمال هم کمی بیشر در برس است و مورد توجه قرار می گیرد بخاطر این است که کارهای او، رنگ سیاسی داشته است. نظر می رسد که این همه اقبال به سیاست و سیاست زدگی در افغانستان مشکل ساز است، زیرا واقعیت این است که امروزه تجار، قومندان، پزشک، مهندس، معلم، ملا، متنفذ محلی، همه و همه حوزۀ فعالیت خود را رها کرده و به سیاست و سیاست مداری کشیده شده است. این درست است که دغده سرنوشت خوب است اما در صورتی منجر به تورم یک بخش شود و تعادل اجتماعی را بهم زند مشکلات بشتر خواهد شد.

 

سیاست ،فقاهت  و عقلانیت  در افغانستان

رویکرد اساسی و تفکر غالب در افغانستان را فقه و حدیث تشکیل می دهد. این درست است که این دو تا جزء از میراث ارزشمند جامعه اسلامی و از جمله جامعه ما است. اما وقتی که این دو تهی از عنصر عقلانیت شود و توجه به آن به قیمت قربانی شدن عقلانیت انتقادی و فلسفی و کلامی شود، چگونه می توان از تحجر و دگم اندیشی فرار کرد. نگاه اشعری و ظاهر گرایانه که درآن حسن و قبح عقلی و ذاتی وجود ندارد و عدالت و فضیلت امر قراردادی و تابع قلمداد می شود چگونه می توان سخن از اندیشه و فرهنگ تعقلی زد. قرار داد اجتماعی که در غرب رایج است بسیار راه گشا است زیرا مبتنی بر عقلانیت جمعی بوده و از حقوق اساسی آنان فارغ از مذهب، قومیت، جنسیت و... دفاع می کند. قرار داد معتبر در افغانستان از نوع منحط و لجام گسیخته آن است، و بیشتر عدالت و اخلاق و فضیلت را قراردادی می داند. ازین رو است که جامعه ما به ظاهر گرایی، افراط گرایی و خشونت گرایی رو می کند. نگاه اشعری و ظاهر گرایانه که درآن حسن و قبح عقلی و ذاتی وجود ندارد و عدالت و فضیلت امر قراردادی و تابع قلمداد می شود، چگونه می توان سخن از برابری عدالت و صلح و امنیت زد. در اندیشه ظاهر گرایانه ای حاکم در افغانستان همانند سوفسطائیان یونان باستان عدالت امر موهوم تلقی شده با این تفاوت که جبر گرایی و تقدیر گرایی چاشنی این نگرش و اندیشه شده است و زمینه را برای سلطه و اجبار اجتماعی و سیاسی بیشتر فراهم کرده است. در افغانستان هیچ نوع تفکر و علمی جدای از فقه و حدیث مورد توجه و اقبال و اقع نشده است. روایت رائج دین در افغانستان بیشتر فقیهانه و مبتنی بر نگاه محدثانه بوده است. آیا این نگاه و نگرش می تواند پاسخ گوی نیازهای انسان در جهان معاصر باشد. روایت فقهی از دین و زندگی آنهم بصورت که از فقر تئوریک و روش شناختی به شدت رنج می برد و از طرف مبتنی بر نگرش و رویکرد عقلانی استوار نیست؛ همیشه در معرض تبدیل شدن به ایدئولوژی قرار دارد که میتواند توجیه گر ظلم، ستم اجتماعی، خشونت، ستیزه جویی و دشمن تراشی باشد. درک و فهم فقهی از دین در افغانستان در حاکمیت ملا عمر، ربانی و حکمتیار و سیاف نمود و عینیت یافته است. آیا درک مولوی، فارابی، ابن سینا، و سنایی نیز چنین است؟  پاسخ به چنین پرسش مهم قطعا منفی است. اما پرسش دیگر رخ می کند که چرا در افغانستان مولوی، ابن سینا، فارابی و سنایی و... مورد غفلت است و چرا دیگر از آن اندیشه های خلاق و انسان های فرهیخته خبری نیست؟ و درک و فهم آنها از دین و حیات انسان و سیاست و فرهنگ در افغانستان بکلی فراموش شده است؟ مولوی بیش از یک شاعر، که یکسری تمثیل ها پر جاذبه در شعر هایش استفاده شده است، مورد توجه و بازشناسی قرار نگرفته است. چرا یادی از فلسفه سیاسی و مدینه فاضله فارابی در میان نیست؟ چرا مطالعات  اجتماعی و دین شناختی بیرونی گونه شناسی نمی شود(6). جواب باز در همان سیاست مداری نهفته است. سیاست، بخش های از فرهنگ یک جامعه را که با او دمساز است تقویت می کند. لذا می بینیم که در افغانستان فقه و حدیث تقویت می شود و فلسفه و عرفان و کلام و علم رجال مورد بی مهری و فراموشی قرار می گیرد. وقتی که در جامعه ای الگوی معرفی شده بن لادن، ملا عمر، ربانی و سیاف باشد و عکس های بن لادن در پر مصرف ترین کالای افغانستان« لنگی» تبلیغ شود، آیا جای برای رشد و پرورش فارابی، مولوی، ابن سینا و بیرونی باقی خواهد ماند؟  تب سیاسی در افغانستان نگذاشته است که درک و رویه ای عاقلانه و عزیزانه ای آنان از دین زندگی و سیاست و فرهنگ مورد توجه و اقبال واقع شود.

عوامل محوریت یافتن سیاست در افغانستان:

ب-  سیاست و ثروت: بر اساس دیدگاه ماکس وبر قشربندی در جوامع صرفا بر اساس اقتصاد نیست بلکه عوامل دیگری در قشر بندی اجتماعی تأثیر گذار است او دو مؤلفه ای«قدرت» و « منزلت اجتماعی» را نیز بر تنها عامل که مارکس آنرا در شکل گیری طبقه ای اجتماعی مؤثر میداند می افزاید. به نظر می رسد که جوامع محتلف شرایط متفاوت را به لحاظ ساخت اجتماعی در نابرابری اجتماعی  دارا می باشد. در افغانستان سیاست محور همه چیز است، نا برابری در قدرت موجب نابرابری در سایر مناسبات اجتماعی را در پی دارد.  ازین رو است که می توان از سیاست به ثروت رسید، امروزه در افغانستان هیچ حرفه ای باندازه سیاست در آمدزا نیست. شاید مناسبات قدرت و ثروت در جوامع دیگر دوسویه باشد و بتوان از ثروت به قدرت رسید و باالعکس. اما در افغانستان، رسیدن به ثروت بدون قدرت« مستقیم یا باالواسطه» امر تقریبا غیر ممکن شده است. شواهد عینی این ادعا را تأیید می کند، کافی است یک بار به کابل رفته از صاحبان شهرک ها و خانه های اعیانی و مارکیت های که درین چند سال اخیر ساخته شده است بپرسید، آنگاه روشن خواهد شد که بیشتر شان مربوط به رهبران سیاسی، وزرا، قومندانان و یا وابستگان آنها است. وقتی در کشوری والی ها و شاروال شهر ها بدون کدام حساب رسی دست بهر کاری برای رسیدن به ثروت می زنند، تا حدی که زنجیر های بین راه را به دالر معامله می کنند، معلوم می شود که قدرت چقدر برای رسیدن به ثروت، کوتاه ترین راه و مهمترین عامل تلقی می شود. ازین رو به نظر می رسد که روی آورد و اقبال عمومی به سیاست ومحوریت یافتن آن بی وجه نیست زیرا در مدت زمانی کوتاه می تواند انسان را به ثروت های غیر قابل تصور برساند. از طرف، نبود اطمنان باقی ماندن بر مسند قدرت، آنان را وسوسه می کند که تا بر مسند قدرت قرارا دارد، باید تلاش کند از فرصت ها بهترین استفاده را برای انباشت ثروت انجام دهد.«7»

ج-  سیاست و منزلت:. کسب  منزلت اجتماعی از کانال سیاست در افغانستان ، امری نیست که بر کسی پوشیده باشد، زیرا چیزی که محور است و می توان از آن به ثروت رسید، منزلت اجتماعی هم دارد. ازین رو حتی اگر کسی خواهان ثروت نباشد و صرفا به دنبال منزلت اجتماعی باشد، می تواند آنرا از کانال سیاست بدست آورد. در افغانستان هیچ قشر و طبقه اجتماعی به اندازه یک سیاست مدار از منزلت بالا بر خوردارد نیست، و لذا امروزه در افغانستان سخت تکاپو و تلاش برای رسیدن به حرفه ای  سیاست وجود دارد. زیرا رسیدن به قدرت، رسیدن به همه خواسته های دست نیافتنی و رؤیایی است که از هیچ طریق جز سیاست میسر نیست.  

 نقطه ا ی  عزیمت

به نظر می رسد می توان نقطه ای عزیمت رهای بخش را بر رویه فکری و اندیشه تابناک اندیشه وران افغانستان گذاشت. به تعبیر دیگر نقطه ای عزیمت را باید بر فرهنگ و اندیشه ای ادبی فلسفی و عرفانی که در دوره انسداد و تصلب مورد غفلت و ا قع شده است، استوار ساخت. در هنگامه ای که از اندیشه ورزی و تفکر خبری نیست باید جای آنرا چیزی پر کند، زیرا جامعه که نمی تواند در خلاء فکری به سر برد. وقتی در جامعه ای از مولوی، فارابی، ابن سینا و سنایی خبری نیست، لابد جای آنرا ملا عمر بن لادن و سیاف و ربانی پر خواهد کرد و بدین سان، بجای حکومت عقل و اندیشه، فقه و حدیث ابزار دست قدرت مداران خواهد شد. در جامعه ای ما فرهنگ ما مولد و سیاست پرور نیست بلکه سیاست فرهنگ آفرینی می کند. تب سیاست آنقدر داغ و بالا است که مجال اندیشه و فکری باقی نگذاشته است. جامعه ای ما مصداق سخن نغز امام علی«ع» است که گفته است: عالمها ملجم و جاهلها مکرم یعنی جاهلان دارای احترام و ارزش و عالمان لجام بر دهان و ممنوع السخن. در جامعه ای که  خشونت مداران، و جنگ سالاران و سلطه ورزان حتی در دانشگاه که فرهنگی ترین جای ممکن در جامعه است با قدرت و زور رفتار می کنند و لیاقت و شایستگی افراد در آن هیچ نقشی ندارد، آیا جای برای پیشرفت و توسعه و ترقی خواهد ماند؟ به نظر می رسد که یک راه و یک نقطه عزیمت باقی می ماند و آن فرهنگ مداری و اندیشه سالاری است. جهد علمی و تلاش در اندیشه ورزی راه نیل به آرمان های دیرینه و تحقق نیافته صد سال اخیر افغانستان است. باید تلاش کرد اندیشه سالاری و فکر پروری را جایگزین جنگ سالاری و دیوانه پروری کرد.

منابع:.................................................................................................................................

1- داوری اردکانی، رضا، فرهنگ، خرد و آ زادی، نشر ساقی،1378، 245

2-  راب استونز، مهرداد میر دامادی، متفکران بزرگ جامعه شناسی، نشر مرکز  ،1383، 383

3- مادن ساراپ، محمد رضا تاجیک، پسا ساختار گرایی و پسا مدرنیسم، نشر نی، 1382، 105

4-  داوری اردکانی، رضا، فلسفه در بحران، نشر حکمت، 469

5-  همان،467

6-  تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام، گروه نویسندگان، پژوهشکده حوزه و دانشگاه «سمت» 1384 

7-  وبر، مارکس، احمد تدین، دین، قدرت، جامعه، نشر هرمس،1382،207-215



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 توسط  علی رضوانی |

طریقت روشنفکری

 

روشن نگری، خروج آدمی است از نا بالغی خود. ونا بالغی، ناتوانی در بکار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.                                                                                                              امانوئل کانت(1) 

                                                                

بحث روشنفکری از مباحث دشوار اما پر جاذبه تاریخ جدید تفکر بشر است. دشواری آن از رو است که تاریخ و سیر پر جنجال و زمینه سیال دارد. ازطرفی دشواری آن به روشنی آن نیز هست. زیرا هیچ  چیز به اندازه یک امر بدیهی مغلطه انداز و فریبنده نیست. اما جاذبه آن ازین رو است که اصولا روشنفکران منتقد ترین و جنجال بر انگیز ترین کردار و سخنان را دارند؛ ازین رو سخن گفتن در باره این قشر تأثیر گذار اجتماعی هیجان انگیز است. اما آنجه برای من جالب توجه بود و دلیل برای این نوشته دست و پا شکسته شد، نوشته «شریعت روشنفکری» در وبلاگ میر حسین مهدوی است.http://www.aftab1380.blogfa.com البته بخش های این نوشته ناظر به نوشته های آقای مهدوی نیست، ودیدگاه این جانب را باز تاب میدهد.

جناب مهدوی با آوردن پرسش های جالب توجه آقای یاسین رسولی نهایتا این پرسش مهم او را طرح میکند که آیا می توان هم روشنفکر بود و هم سیاستمدار؟ به نظر می رسد پاسخ این پرسش مهم برخلاف نظر جناب مهدوی منفی باشد؛ درست به همان دلیل که ایشان آورده اند«چون روشنفکر هم انسان است». به تعبیر دگر جمع بین روشنفکری و سیاست مداری باحفظ سمت و ویژکیهای این دو حرفه، اگر بتوان روشنفکری را حرفه قلمداد کرد، امری است ناممکن زیرا هرکدام اقتضائات دارد که جمع بین این دو کار را محال می سازد. انسان موجود اجتماعی است. نه بریده از شرائط اجتماعی. مبنای بحث ما واقعیت های اجتماعی است. به نظر می رسد بین امکان جامعه شناختی و امکان فلسفی تمایز صورت نگرفته است. یعنی عقلا محال نیست که کسی هم روشنفکر باشد هم سیاست مدار. اما واقعیت اجتماعی نشان می دهد که سیاست مدار بودن روشنفکر، شبیه کوسه ریش پهن است. افلاطون در بحث های که در باره دموکراسی دارد پرسش مهم را مطرح می کند: چه کسی سزاوار حکومت کردن است؟ نهایتا در جواب می گوید حکیم و فیلسوف. کارل پوپر در کتاب تأثیر گذارش« جامعه باز و دوشمنانش» به این پرسش و پاسخ افلاطون سخت خرده می کیرد. و می گوید که آیا ممکن است شاه فیلسوف داشته باشیم؟  به نظر می رسد که این دو مقوله کاملا ناساگار باشد. البته از نظر تحقق وگرنه در ذهن جمع هیچ چیز محال نیست. از یک سو، روشنفکر وقتی کار دولتی میکند معیشت او وابسته به دولت می شود؛ وقتی وابسته باشد نمی تواند درست فکر و اندیشه نماید. زیرا یکی از مهمترین ویژکی روشنفکر استقلال و نا وابستگی اوست. و استغنا مقدمه استقلال و عزت نفس است. از طرف دگر، قدرت سیاسی حتی در چپ ترین نظام های سیاسی محافظه کاری را بهمراه دارد. محافظه کاری هدف روشنفکر را نشانه می گیرد. روشنفکر حتی از یک بعد به مردم هم متعهد نیست. بلکه بیشتر متعهد به درستی فکر و اندیشه و در نتیجه صداقت در رفتار است. مردم ممکن است دچار نگرش های خرافی و جادویی و... شود؛ ازین رو او شاید در مقابل مردم قرار گیرد. و به نقد و ترمیم کاستی های اجتماعی و فرهنگی مردم بپردازد. اما  او هر گز مجاز نیست به کلیت فرهنگ و دین مردم، که ریشه در جان و روان آنان دارد و با آن زندگی می کنند، توهین نموده و آنرا  انکار نماید. نقد و باز گویی نارسایی ها و اصلاح باور ها از وظایف روشنفکر است. او میتواند با عقلانیت انتقادی به تفسیر و روایت جدید از دین به پرداخته و گفتمان جدیدی را خلق نماید. روشنفکر بیش ازهمه یک روشن اندیش است که ناصوابی ها و نارسایی های فکری و عملی را نقد میکند. انقلابی بودن یا مخالف«برانداز» جریان فعلی بودن ممکن است در روشنفکر باشد یا نباشد. در واقع موضع سیاسی روشنفکر ربطی به روشنفکری او ندارد. ممکن است روش انقلابی یا اصلاحی در پیش گیرد.اما بی تفاوت و خنثی نیست. امروزه رسم شده است که هرکس ساز مخالف بزند روشنفکر تلقی می گردد.

 ایشان در بخش دیگری از نوشته هایش با ذکر دو موئلفه تولید گری اندیشه و نقد رخدادها، به تعریف روشنفکر می پر دازد. به نظر می رسد که تعریف روشنفکر به ویژگیهای فوق، بسیار نارسا و ناکافی است. یعنی به رغم درستی آن دو،  افزودن ایدئولوگ بودن، به ویژگیهای فوق متواند مکمل خوب برای روشنفکر باشد. یعنی اینکه او وقتی وضعی را نفی می کند و بر اندیشه و گفتمانی خرده می گیرد، باید گفتمان جدیدی را طرح نماید که در پر تو آن بتوان دنیایی پیرامون را نیز دستخوش تغیی نمود. صرف  نقد وضع موجود و نو آوری در عرصه فکری و خلق اندیشه به تنهایی کافی برای روشنفکر بودن نیست.   روشنفکر بیشتر با اندیشه و عقلانیت انتقادی به بررسی وضع موجود فکری و دینی، فرهنگی واجتماعی می پردازد. یعنی روشنفکر باید یک خط فکری و یک جریان فرهنگی براه اندازد. این میسر نیست مگر از طریق اندیشه ورزی و نظریه پردازی. ازین رو است که تعداد روشنفکران یک جامعه از تعداد انگشتان یکدست تجاوز نمی کند. شاید بتوان ادعا کرد که در افغانستان چیزی بنام روشنفکری به معنی مصطلح شکل نگرفته است.« بدین جهت است که در طبقه روشنفکر ایرانی افراد مانند اکبر گنجی جایی ندارد. زیرا اکبر گنجی نه مولد اندیشه است ونه یک منتقد اندیشه ورز، شاید بتوان او را یک روز نامه نگار بحساب آورد؛ یک روشنفکر ممکن است در حلقه روز نامه نگاران جای داشته باشد، اما یک روزنامه نگار با ویژگیهای لازم برای او، نمی تواند روشنفکر باشد. مهدوی ازیک طرف تولید اندیشه را معیار برای روشنفکر قرار میدهد از طرف دگر به تعئین مصداق پرداخته و اکبر گنجی را روشنفکر قلمداد می کند. به نظر می رسد، ایشان یا معنی تولید اندیشه راخوب فهم نکرده اند و یا با اکبر گنجی آشنایی ندارد؛ وگرنه به چنین تناقض گویی آشکار دست نمی زد. به تعبیر دگر هر روشنفکر می تواند روز نامه نگار باشد، اما بعید به نظر می رسد که یک روز نامه نگار بتواند خصوصیات لازم برای روشنفکر بودن را در خود داشته باشد. اگر مجاز باشیم  که مصداق تعئین کنیم، شاید بتوان از مطهری، شریعتی، سروش، شبستری، خاتمی، کدیور، جواد طباطبائی و... نام برد. که واقعا بر سیر فکری جامعه خود در مقاطعی تأثیر گذار بوده و نا رسایی ها فکری را بی باکانه نقد و ارزیابی کرده و به نظریه پردازی رسیده اند». و اما در  افغانستان، امروزه جو روشنفکر زدگی حاکم بر افکار مدعیان روشنفکری این واقعیت را باز تاب می دهد که بر جسته ترین صفت روشنفکری را شور، هیجان، عصیان و عصبانیت می دانند. این در حالی است که عنصر اساسی آنرا اندیشه ورزی وعقلانیت تشکیل می دهد. به تعبیر دگر روشنفکر افغانی باید بر تاریخ و اندیشه و فکر حاکم بر افغانستان آگاه باشد و بتواند جریان های فکری و نابسامانی فرهنگی و اجتماعی را گونه شناسی کند. با صرف آشنایی با ادبیات نوشتاری و توانایی بر چینش واژگان، بدون مدل تحلیلی و چارچوب نظری و یا بدون اینکه تحلیل متکی بر نظریۀعلمی باشد؛ چگونه می توان سخن از شناخت جامعه، تاریخ و مردم خود نمود؟ از طرف، تحقق این امر مستلزم آگاهی تاریخی، و دانش جدید فلسفی، انسان شناختی، و جامعه شناختی است. یعنی آگاهی حد اقلی از علوم اجتماعی و تسلط نسبی بر نظریه های که در قالب آن بتوان گذشته  جامعه خود را تبئین نمود، موقعیت کنونی اش را شناخت، و برای آیندۀ آن برنامه ریزی کرد. نقد جریان های فکری موجود و گذشته، و پل زدن از آن به آینده یکی از مهمترین و ظایف و مسئو لیت های روشنفکران است. نفی و انگار گذشته که هویت جامعه و مردم را تشکیل می دهد و دین بخش مهم از آن است، راه چاره نیست؛ بلکه پاک کردن صورت مسأله  و فرار کردن از رنج تحقیق و روی آوردن به تقلید است. طرح نو در انداختن و فراسوی امروز و فردا را دیدن، بدون خلق گفتمان روشنگر خلاق بومی شده که بتوان در پرتو آن الگو های فکری در افغانستان گونه شناسی کرد، امری نا ممکن است. امروزه دوره این تلقی ساده انگارانه و دکماتیک به پایان رسیده ، که ما به الگوهای منسوخ شدۀ تقلیدی و وارداتی در عرصه فرهنگ، اقتصاد و سیاست به پردازیم و به نسخه های نوشته شده توسط دیگران دل به بندیم و ملاحظات بوم شناختی و تاریخی و فرهنگی خود رانداشته باشیم. البته سو ء تفاهم نشود منظور این است که ما باید بین حوزه های نظری علوم، که کمتر به مسأله مرز فرهنگی و تاریخی کشورها مربوط است و حالت جهان شمول تر دارد و بیشتر کمک می کند که جامعه، تاریخ، فرهنگ ومردم خود را شناخته و تمایزات فرهنگی وتاریخی را در بر نامه ریزی های خود مورد توجه قرار دهیم و  صرفا با تقلید به بر نامه ریزی و ارائه الگو نپر دازیم؛ و حوزهای کاربردی تر آن، که مربوط حوزه برنامه ریزی است، تفکیک و تمایز انجام دهیم. چنانکه در فلسفه علوم اجتماعی« جامعه شناسی، اقتصاد، روانشناسی، مردمشناسی، مدیریت، علوم سیاسی و... » هدف از این علوم ارزشمند را تبئین پدیده های عینی اجتماعی می داند«1». درین میان برخی ازین علوم مانند: جامعه شناسی، مردم شناسی، علوم سیاسی و روان شناسی بیشتر برای شناخت جامعه، مردم  ومشکلات، نارسایی ها و نیازهای اساسی کار برد دارد و حالت خدمت رسانی به علوم کاربردی تر و برنامه ریز، مانند اقتصاد و مدیریت را دارد. و فی الواقع مردم و کشور ما تنها در پرتو  این تجهیزات علمی و فکری است که می توانند به آینده امید وار باشند.

معیار در تقسیم روشنفکر به دینی و غیر دینی

 بحث روشنفکری در کشور های اسلامی و به تبع آن در افغانستان متأثر از مدرنیته در غرب است.  چالش های که مدرنیته و روشنگری در غرب فرا روی کشور های عقب مانده و استعمار زده خلق کرد باعث شد که محصلین به فرنگ رفته و اصلاح طلبان سیاسی فریفته غرب درین کشورها به فکر پیشرفت و ترقی افتد. اما راه چاره پیشرفت و توسعه را در آن دیدند که به الگو های اتفاق افتاده در غرب بنگرند واز آن نمونه برداری نمایند. درین میان اصلاح طلبان، روشنفکران و مشروطه خواهان عمدتا به افراط کشیده شده و راه چاره در نفی سنت خود دیدند و بدین سان خود را مقابل سنت ها و باور های مردم قرار دادند. و این نوع مواجهه و پیش آمد با دنیای جدید و توسعه در اکثر قریب به اتفاق این کشور ها به شکست انجامید. و در واقع اولین تجربه بر خورد سنت وتجدد به پیروزی سنت انجامید. این جریان ها به نام جریان روشنفکری و افراد پیش قراول آن به نام روشنفکر مطرح شد. در واقع موج اول ودوم« چپ و راست» روشنفکری در طبقه بندی فوق به نام روشنفکر غیر دینی شناخته می شود. زیرا آنان راه حل را در درون سنت و دین  ندانسته و یا ازطریق آن جستجو  نمی کنند. و لذا هیچ تلاشی در جهت باز تولید فهم دین و روایت جدید از آن نمی کردند؛ تا به روز آمد شدن سنت  کمک نمایند و مطابق نیاز های عصر آنرا باز سازی نمایند. جریان های روشنفکری اعم از چپ، راست، در افغانستان بیشتر مقلدان در بار روشنفکران مبدأ می باشد. ازین رو است که معتقدم  به معنی مصطلح در افغانستان چیزی به نام روشنفکر وجود ندارد. هرچند موج سوم «روشنفکر دینی» درحال شکل گیری است و گامی به جلو است؛ زیرا باسنت و دین به معارضه نمی پردازد. راه حل را در درون سنت خود جستجو میکنند و از دست آورد های علم جدید و تجارب دنیای مدرن نیز غافل نیستند. نه نفی سنت راه حل می دانند و نه نفی علم جدید و تجارب کشورهای پیشرفته را. این جریان و موج در حال شکل گیری است.

منابع مورد مطالعه:

1-       کهون، لارنس، ویراستار فارسی عبدالکریم رشیدیان،ازمدرنیسم تا پست مرنیسم،تهران1381 نی

2-       دانیل لیتل، تبئین در علوم اجتماعی، م: سروش، عبد الکریم، تهران،1381،ن:صراط

3-       فصلنامه فرهنگی، ادبی،هنری خط سوم شماره 3 و 4 بهار وتابستان1382

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 توسط  علی رضوانی |

چرت جزمی یا خطای سیستماتیک ذهن!؟

مطلق انگاری و سیاه وسفید دیدن زندگی وحیات اجتماعی یکی ازمهمترین عوامل توسعه نیافتگی است. این انگاره و شیوه نگرش چه در زندگی خصوصی افراد وچه در سطح کلان اجتماعی، فرهنگی و سیاسی از عوامل بازدارنده پیشرفت و ترقی است. زیرا بر اساس این نوع نگرش انسان ها مجبورند همه چیز را به رنگ سیاه و سفید ببینند و به قضا و قدر واگذار نمایند. تکلیف همیشه از قبل معلوم و معین بوده، هیچ کوشش وتلاش برای شناخت بهتر شرایط اجتماعی و برنامه ریزی برای آینده پذیرفتنی نیست. آفات ومضرات آن در حیات اجتماعی انسان بسیار ویرانگر است. زیرا فکر پیشرفت خواهی و ترقی طلبی از انسان می گیرد و نمی گذارد خیلی از مفاهیم و خواسته ها در مخیله ای انسان خطور نماید. همانطوری که در تلوزیون سیاه و سفید چشم نواز ترین مناظر طبیعی و تصاویر از رنگ می افتد و هر جلوه و رنگی در آن تنها به رنگ سیاه و سفید دیده می شود.



ادامه مطلب...

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ